تبلیغات
بانک بذر - پندنامه (3)
 
نوشته شده توسط : ریحانه آریانفر

همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود.

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس نفس می‌زد.اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید.دانه روی شانه‌های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد.مورچه می‌دانست که نسیم، نفس خداست.مورچه، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :گاهی یادم می‌رود که هستی، کاشکی بیشتر می‌وزیدی.خدا گفت: همیشه می‌وزم، نکند دیگر گمم کرده‌ای!

مورچه گفت:این منم که گم می‌شوم.بس که کوچکم.بس که ناچیز.بس که خردم.نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.

خدا گفت: اما نقطه، سرآغاز هر خطی است.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سرآغاز هیچم،ریزم و ندیدنی.من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشم‌های من همیشه بیناست.

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفتگو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت : و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچکس اما نمی‌دانست که گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفتگو است.




:: مرتبط با: پندنامه ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 7 اسفند 1390 | نظرات ()